تبليغاتX
عـــــشــــق پـــنـــهــــان

عـــــشــــق پـــنـــهــــان

عشق - سرگرمی - داستان - اس ام اس -

چت روم جدید تک ستاره تاسیس شد

بالاخره چت روم تک ستاره رنگ و هوای تازه به خود گرفت و برای من که تا الان در چت روم های زیادی چت کردم جذابیت بسیاری به همراه داشت با ظاهری زیبا و کاربرانی عالی

برای شما که در دنیای چت حرفه ای هستین یا حتی برای شما ها که دنبال هم صحبت می گردین یا شمایی که تازها به عرصه اینترنت گذاشتین توصیه می کنم که یک بار از محیط این چت روم دیدن کنین

 

یه بار امتحان کافیه (تک ستاره)

برای ورود می تونین از قسمت پایین وبلاگ یا از ادرس بهترین چت روم ایرانی(www.taksetare.com)

استفاده کنید منتظر حضور گرمتان هستیم

راستی یادم رفت بگم

ماهیانه بر اساس قرعه کشی به چندی از کاربران جوایز نفیسی نیز اهدا خواهد شد

***********************************************

از عزیزانی که مایل هستن با من تبادل لینک کنند منو با اسم <<<< عشق پنهان >>>> لینک کنن و بهم خبر بدن تا لینکشون کنم

و سورس کد زیر رو هم لطفا در وبلاگشون قرار بدن

 برای دانلود سورس کد روی دانلود کلیک کنید

دانلود سورس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:16  توسط نسیم عشق  | 

عـــــــــــــــشــــــــــــــــــــــــــق

                       
 

آزادی اوج عشق است

و عشق یعنی رها کردن

و من امروز رهایت کردم

از هر قید و بندی

که عشق و من به پایت بسته بودیم

رهایت کردم و بار سفر بستم

ولی با خود

نه یک عکس، نه یک خط و نه حتی نشانی از تو می گیرم

                                                        

  

                                                               

 

                                                                    

من اما با خودم

عشقم ، امیدم رویاها و خاطراتم را

درون سینه خواهم داشت

اگر که نتوانستی خودت را، لحظه های بودنت را، نگاهت را

و دستانت را

به من هدیه کنی

 

 

         

 

در عوض جدایی را، صبر را، درد را و هجران را

چه عاشقانه بر من هدیه کردی

اگر زندگیت را، فرزندانت را و آینده ات را

با من قسمت نکردی

 

 

         

 

در عوض عشق را ، دلتنگی را و سایه بان بی کسی را

چه خوب با من به قسمت نشستی

ولی من از که گلایه می کنم؟

از تو؟

نه

که این رسم عشق است و دلدادگی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:41  توسط نسیم عشق  | 

تبریــــــــــــــــــــــــــــــــــک ویژه

با سلام خدمته تمامیه دوستانه گلم  من این روز عزیز و فرخنده را به

صورت ویژه به نسیم عشق (علی جان) تبریک میگم حالا شد علی

  انشالله هر چه سریعتر  پدر شی تا اونوقت بگم علی روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:2  توسط نسیم سحر  | 

تبریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

 

ولادت با سعادت مولای متقیان ، سرور

 شیعیان عالم ، حضرت علی (ع) و روز  پدر رو به تمامی شیعیان  تبریک 

 عرض میکنم و امیدوارم امشب قدر

  پدران مهربونمون رو بدونیم و با خرید

یک هدیه ناقابل دلشون رو شاد

 کنیم ...

به کسانی هم که بهر دلیلی پدر

بزرگوارشون رو از دست دادند این روز

 رو بصورت ویژه تبریک میگم و از

خداوند شادی روح پدران بزرگوار این

عزیزان را خواستارم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:32  توسط نسیم سحر  | 

آگهی فروش چت روم

از دوستان کسانی که مایل به خرید یا شراکت در چت روم Taksetare هستند می توانند با ای دی

lvlah4n (ماهان ) تماس بگیرن

قیمت برای شراکت : ماهی 50 الی 65 هزار تومان

قیمت فروش : 250 هزار تومان

ادرس چت روم :

http://www.taksetare.com

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:14  توسط نسیم عشق  | 

بــــــوســــــــــه

متن ارسالی از طرف آیلار عزیزم

بوسه یعنی وصل شیرین دو لب
بوسه یعنی خلسه در اعماق شب
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق
بوسه یعنی آتش و گرمای تب
بوسه یعنی لذت از دلدادگی
لذت از شب , لذت از دیوانگی
بوسه یعنی حس طعم خوب عشق
طعم شیرینی به رنگ سادگی

بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقی
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگی بی معنی است
بوسه بر می دارد این شرم از میان 
طعم شیرین عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ای یک بوسه است
بهترین هدیه پس از یک انتظار
بشنوید از من فقط یک بوسه است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 16:7  توسط نسیم عشق  | 

یک عاشقانه آرام: بیا گردو بخور!

یک عاشقانه آرام: بیا گردو بخور!
 

روز/داخلی/کتابخانه دانشکده:
نازیلا مددپور در حاشیه جزوه اش قلبی را با یک تیر رسم می کند و کنارش می نویسد: I Love U, Masood . در همان لحظه مسعود فردمنش وارد کتابخانه می شود و کنار میز نازیلا رد می شود.

نازیلا: اِاِ ... ببخشید آقای فردمنش ... سلام.

مسعود با صدای نازیلا برگشته و کناز میز او می رود.

مسعود: علیک سلام! ... من می شناسم شما رو؟
نازیلا: ما همرسته ای و همدوره ای هستیم. من نازیلا هستم. نازیلا مددپور. به جا آوردید؟
مسعود: نه متاسفانه. خُب امرتون؟
نازیلا: چیز خاصی نبود. نه اینکه امتحانها نزدیکه، داشتم درس می خوندم. یه سوالی پیش اومد واسم. می شه از شما بپرسم؟
مسعود: بله ... خواهش می کنم.

نازیلا جزوه اش را جلوی او می گذارد و جایی از جزوه را به او نشان می دهد که قلب را کشیده است.

نازیلا: من اینجا رو درست متوجه نمی شم.
مسعود: آهان ... ببینید اینجا منظورش اینه که باید اول گشتاور رو حساب کنیم بعدش با در نظر گرفتن علامت اون بیایم قضاوت کنیم که ...
نازیلا: آهان ... پس منظورش اینه. ببخشید شما بلدید انگلیسی بخونید؟
مسعود: خُب ... بله. چطور؟
نازیلا: می شه بگید اینجا چی نوشته؟
مسعود: نوشته، مسعود عاشقتم ... چه جالب! اسم من هم مسعوده. این جزوه واسه کیه؟
نازیلا: مال منه.
مسعود: اسم شوهرتون مسعوده؟ ... سلام بنده رو بهشون برسونید... واقعا چه حسن تصادفی!
نازیلا: من مجردم... هنوز ازدواج نکردم.
مسعود: اِاِ ... خوب کاری کردید. چه عجله ایه. با خیال راحت درستون رو بخونید. بعد ایشالا یه مورد خوب پیدا می شه. چه حوصله ای دارید از الآن بیافتید به شوهر داری و خونه داری و فردا هم که نق نق بچه و تا آرنج دستتون تو کثافت بچه.
نازیلا: ولی من قصد دارم ازدواج کنم.
مسعود: پس اینطور. آهان... عجب خنگی هستم من. اسم نامزدتون مسعوده... خیره ایشالا. به پای هم پیر شید.
نازیلا: نخیر... من از یه پسری خوشم میآد که اسمش مسعوده.
مسعود: من می شناسمش؟ البته ببخشید فضولی می کنم ها. شاید کمکی از دستم بر بیاد.
نازیلا: شما می تونید بهم کمک کنید. لطف کنید یه کم آب هویج بخورید که من رو بهتر ببینید، یه کم هم گردو که از این خنگ بازی ها خلاص شید... ببخشید مزاحم شدم... خداحافظ.

نازیلا جزوه و کتابش را جمع می کند و از کتابخانه با عصبانیت خارج می شود.

مسعود: خداحافظ... ولی خانم ممدپور من به هویج آلرژی دارم. (با خودش صحبت می کند) مسعود کدوم خریه دیگه؟ ما تو رشته امون دیگه مسعود نداریم. دختره پاک خل شده. تو توهمه.


روز/خارجی/پارک:(پنج سال بعد)
یک دختر 3 ساله در حال بازی در پارک است. مسعود و نازیلا کنار هم نشسته اند و به بازی دخترک نگاه می کنند.

نازیلا: آرزو، یه کم آروم تر دخترم. می خوری زمین پات اوف می شه ها.
مسعود: امروز داشتم کتابها و جزوه های دانشگاه رو مرتب می کردم، بذارم تو انباری. می دونی چی دیدم؟
نازیلا: چی دیدی؟
مسعود: جزوه فیزیکت رو دیدم. گوشه اش نوشته بودی: I Love U, Masood. یادت افتاد؟
نازیلا: آره ... اون روز تو کتابخونه. عجب خری بودم من!
مسعود: این مسعود که عاشقش بودی حالا کی بود؟ اون موقع که نفهمیدم. آخه تو دانشکده یکی من، مسعود بودم. یکی هم استاد آرمایشگاه مدار. نکُنه؟ ...
نازیلا: بیا بابا. بگیر اینها رو. یه کم گردو بخور، واست خوبه.


شب/داخلی/رستوران:(35 سال بعد)
فارغ التحصیلان هم دوره نازیلا و مسعود دور هم در یک رستوران جمع شده اند و یاد گذشته را زنده می کنند. همه دور میز غذا نشسته اند و بعد از غذا مشغول خوردن دسر هستند.

مسعود: ببین زن، ساسان تابنده چقدر پیر شده؟
نازیلا: آره خُب. مثل تو. ماها مثلا 60 سالمونه الآن.
مسعود: چی گفتی؟ ... بلندتر بگو زن. نمی شنوم... ساسان رو می گم. پیرمرد خرفت عجب بد نگاه می کنه بهت.

یکی از حضار به نام مرتضی بلند می شود.

مرتضی: از اینکه همه تون تشریف آوردید، متشکرم. از دوره 45 نفره ما، الآن فقط 32 نفر زنده موندن که از اون ها هم 27 نفرشون الآن اینجا ان. برای یادبود من یه تقدیرنامه هایی رو آماده کردم که می خوام بهتون بدم. اولین نفر تقدیرنامه مسعود تابنده است.

حضار همه کف می زنند. مسعود بلند می شود که تقدیرنامه را بگیرد.

مرتضی: مسعود فردمنش نه. مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.

حضار می خندند و مجدد کف می زنند.

مسعود: پس اینطور. بالاخره پیداش کردم. پس اون I Love U, Masood همین آقا ساسان خودمونه. نازیلا خاک تو اون سرت. تو عاشق این پیر مرد خرفت بودی.

مسعود بلند می شود تا یقه تابنده را بگیرد که نازیلا جلو او را می گیرد.

نازیلا: زشته، خجالت بکش. شصت سالته... بابا خره من عاشق تو بودم. اون مسعود تو بودی.

مسعود لبخند بزرگی بر لبانش ظاهر می شود. کمی دندانهای مصنوعی اش را جابجا می کند و با وقار می نشیند.

مسعود: عزیزم، می شه یه کم گردو بهم بدی؟


روز/خارجی/قبرستان:(هفت ماه بعد)
نازیلا را به خاک سپرده اند و مسعود کنار قبر او زیر یک درخت تنومند و بزرگ ایستاده و اشک می ریزد. روی سنگ قبر نازیلا نوشته اند: «همرشته ای، همدوره ای، همکلاسی و همسر عزیزم، نازیلا. I Love U,Nazila. به یاد تو. مسعود فردمنش نه مسعود تابنده یا همون ساسان خودمون.»
یک عدد گردو از درخت جدا شده و می خورد فرق سر مسعود. گردو می افتد روی قبر نازیلا و کنار اسمش آرام می گیرد.                                                                                                
نظر!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:39  توسط quf(قاف)  | 

معرفی نامه

با سلام اسم من قافه و از امروز یکی از نویسندگان این وبلاگ هستم امیدوارم که از من راضی باشید یا علی
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 13:27  توسط quf(قاف)  | 

عشق !!!

 روز اول كه عاشق مي شي حس ميكني همه دنيا توي دوتا دستت هست ولي آرام آرام مي فهمي كه عشق مثل همه چيزاي ديگه هميشه واسه آدم نميمونه تصميم ميگيري عشق را رها كني ولي دل نميذاره ميخواي عاشق تر بشي عقل نميذاره ميخواي خود كشي كني دين جلوت را مي گيره ميخواي به زندگيت ادامه بدي عشق نميذاره خلاصه كم مياري و دست به دامان خدا و پيغمبر ميشي ولي جوابي پيدا نميكني تا اينكه يه روز مي بيني همه اون مدت خواب بودي و تصميم ميگيري زندگي را از نو شروع كني ولي حيف ... حيف كه عشق هيچوقت دست از سر آدم بر نميداره و هر بار با شكل جديدي مياد و لي خودمونيم زندگي بي عشق مرگ است مرگ بر اين زندگي!
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:9  توسط نسیم عشق  | 

اس ام اس

اي نگاهت رونق فرداي من ، در تو معنا مي شود دنياي من
اي كلامت بهترين اثبات عشق ،‌ با تو ماندن آرزوي روياي منlove struck


خيال مي کردي قلب من تاب شکستن نداره منتظري بازم دلم پيش دلت کم بياره مرام من تو عاشقي يکدلي و صداقته وقتي ميگم نوکرتم اين آخر رفاقته

زندگي درك همين امروز است . ظرف ديروز پر از بودن توست . شايد اين خنده كه امروز دريغم كردي ، آخرين فرصت همراهي ماست

باغبان در را نبند من فرد گلچین نیستم، من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم.

امروز بهترین ساعتم رو شکستم... چون لحظه های بی تو بودن را به رُخم می کشید.
من از ساعت متنفرم، که جای خالی تو را به رخ دلتنگی هایم می کشدhurry up!


می دونی شکست عشقی یعنی چی؟
یعنی بری پای تخته کنفرانس بدی، بعد بفهمی زیپ شلوارت باز بودهhee hee

دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من؟
الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من!

غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد !


آنقدر زير لبم نام تورا زمزمه كردم... كه لبم سوخت ولي نام تورا توبه نكردم...پروانه به دور شمع گشت و پرش سوخت... من به دور تو گشتم جگرم سوخت...


در کنار ساحلت من قايقي شکسته ام... تو همان ساحل عشقي که بهت دل بسته ام

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ،چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم.


اگه بعد از 120 سال رفتی اون دنيا و خواستي از صراط رد شي و بهت گفتن يكي هست كه حلالت نكرده بدون اون منم كه به اين بهونه ميخوام يه بار ديگه ببينمت

خدايا چي مي شد ماه رمضون مثل جام جهاني بود، هر چهار سال يكبار اونم در يك كشور برگزار مي شد؟ (سازمان حمايت از كفار ايران)it wasn't me

هيچ كس اشكي براي ما نريخت هر كه با ما بود از ما مي گريخت چند روزي هست حالم ديدنيست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم گاه بر حافظ تفاءل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يك غزل آمد كه حالم را گرفت: ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيمsad

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 21:34  توسط نسیم سحر  | 

فرق عشق و دوست داشتن

سلام بر همگی بعد از غیبتی طولانی دوباره برگشتم تصمیم گرفتم که از امروز به بعد هر روز آپ کنم شما عزیزان هم با نظراتتون منو همراهی کنید

یه خواهش دارم اگه کسی آلبوم جدید علی عبدالملک رو داره لینک دانلودشو به من بده اکثر سایتهای موزیک فیلتر شدهاینم از شانس منه ممنون می شم ازتون

اگه از بین بچه ها کسی می خواد نویسنده وبلاگ بشه بهم خبر بده جا برای یک یا دو نفر هست مشخصات کاملتون رو تو قسمت نظرات بنویسید (نظر خصوصی)

                                         قربونتون 

عشق همان دوست داشتن نيست

عشق رويائی است و دوست داشتن دنيائی

دوست داشتن با عشق مقايسه نمی شود که اگر بشود

از بين خواهد رفت

عشق خلقت خداست و دوست داشتن

خلقت عقل و دل انسان...

عشق همچون خدا يکی است و برای هر انسان

می تواند به تعداد انسانهای ديگر باشد

جدائی برای عشق مرگ است در حالی که

دوست داشتن می تواند برای مصلحت ديگری جدائی را تصميم بگيرد

عشق روحانی است ولی دوست داشتن جسمانی

جسم ميميرد ولی روح جاودانه است

کسی نمی تواند عشق را کنترل کند چرا که در عشق عقلی نيست

عشق را معنی کردن گناه است چرا که در لغات ناچيز زبان نمی گنجد

معنی کردن آن برابر با محدود کردن آن است

ولی دوست داشتن محتاج معنی کردن آن است

دوست داشتن با دل انسان است ولی عشق با جان....

عشق غرور را از انسان می زدايد ولی دوست داشتن با غرور رشد می کند

عشق از نظر خدا پاک است

و دوست داشتن از نظر انسان...

خدا عشق است و انسان دوست داشتن...

بدرستی که خدا برتر از انسان است....

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط نسیم عشق  | 

بازسازي دنيا!

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد- جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

 

بيا ! كاري برايت دارم . يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم .ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟

 

و دوباره سراغ روزنامه اش رفت.مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است.اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

 

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

 

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

 

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

 

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود .وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم."

 

شاید این داستادن در نگاه اول ساده به نظر اید اما با قدری تامل در می یابیم که این ما هستیم که دنیا را می سازیم پس باید برای داشتن دنیای بهتر و عاری از هر گونه پستی و زشتی اول از خودمان شروع کنیم تا به دنیایی آرمانی دست یابیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:47  توسط نسیم عشق  | 

روز زن مبارک باد

میلاد دخت پیغمبر،همسر علی

فاطمه ی زهرا بر همگان مبارک باد٪ 

روز زن بر تمامی زنان امروز و زنان فردا مبارک باد

این روز رو مخصوصا به مادر خودم و همچینین بر ستاره زندگیم تبریک می گم

و یه تبریک مخصوص هم به پریای عزیزم می گم و از زحماتش تشکر می کنم

 

از خداوند آرزوی توفیق و سربلندی برای همگیتان را خواستارم

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 17:34  توسط نسیم عشق  | 

تاجر و ماهی گیر

 یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 1:46  توسط نسیم عشق  |