تبليغاتX
عـــــشــــق پـــنـــهــــان

عـــــشــــق پـــنـــهــــان

عشق - سرگرمی - داستان - اس ام اس -

عـــــــشــــــــــق

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن

                                                     لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است

                                                    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

                                                    گفتم حذر از عشق نتوانم نتوانم نتوانم

                                  یادم آید دگر جوابی از تو نشنیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:24  توسط نسیم عشق  | 

اس ام اس

هميشه غمگين ترين ورنج آورترين لحظات زندگي آدم توسط همون كسي ساخته ميشه كه شيرين ترين و به ياد موندني ترين لحظات روبراي آدم ساختن

 

تو دريايي و من موجي اسيرم که مي خواهم در آغوشت بميرم بيا درياي من آغوش بر کش نمي خواهم جدا از تو بميرم


هان! چیه! فکر کردی اس ام اس جکی چیزی واست دارن! نه عزیزم ! نه جک دارم ! نه اس لم اس دارم ! نه چیز دیگه دارم! ولی تا دلت بخواد دوستت دارم



اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون عشق واسه رسیدن نیست . عشق حسرت رسیدنه

 

نگاهم کرد پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم. نگاهم کرد اما بعدها فهمیدم فقط نگاه میکرد

 

وقتی از مادر متولد شدم..صدایی در گوشم طنین انداخت که بعد از این با تو خواهم بود. به او گفتم تو کیستی؟ گفت :غم! فکر کردم غم عروسکی خواهد بود که من بعدها با اون بازی خواهم کرد. ولی بعدها فهمیدم!! که من عروسکی هستم در دستان غم ...

 

یکی یک دل به صد دل می بنده .یکی صد دل به یک دل می بنده .یکی دلی نداره تا دل ببنده. یکی یک دل میبنده تا اخرش پایبنده.یکی دل می بنده تا بخنده.یکی هم مونده به کی دل ببنده

 

 


نانوا هم جوش شیرین میزند - بیچاره فرهاد

 


ميدونم که بيداري ، ستاره ها رو ميشماري ، ولي يکيش کمه ، چون داره بهت اس ام اس ميده ، منم خوابم نميبره ، دارم گوسفندا رو ميشمارم ، يکيش کمه ، چون داره ميخونه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 21:0  توسط نسیم سحر  | 

تــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

قهرمانی غرور آفرین پرسپولیس

 

بر تمامی مردم ایران مخصوصا طرفداران پیروزی مبارک باد

یادم رفت اینو بگم این ۷ قهرمانی تیم تو لیگ ایران هستش که بیشترین رکورد تو کشور هستش

 

یه عکس باحال :

سایز بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:6  توسط نسیم عشق  | 

عشق دو گانه

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

همانگونه که من
 
دوست ات داشته ام
 
بگذار
 
فاصله من از تو

همين من و تو باشد

که ما
 
بی آنکه بخواهيم
 
و يا بتوانيم

فاصله ای نمی شناسيم
 
بگذار
 
عشقی که هزاران ماجرا آفريد

هزاران خاطره
 
هزاران آرزو

-و هزاران لطيفه-

چون آرزوئی لطيف در خاطر ما بماند

بگذار
 
رفتنی ها همه بروند

تا تنها عشق بماند

تا عشق
 
-تنها بماند-

که بی عشق

تو را و مرا

نه آرزو

نه خاطره

نه ماجرا

- و نه حتی لطيفه ای نمی ماند-

دوستم داشته باش

همانگونه که من
 
دوست ات داشته ام
 
بگذار
 
فاصله ی من از تو
 
کمتر از آني باشد که
 
می خواهيم و نمی توانيم
 
می توانيم و نمی گذارند
 
بگذار که ميان من و تو
 
جائی برای ما بماند

نه به خاطر خود
 
نه به خاطر من
 
که به خاطر اين عشق

دوست ام داشته باش

بيش از آنی که من
 
دوست ات داشته ام
 
 

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 2:5  توسط نسیم سحر  | 

مژده گالری عکس عشق پنهان افتتاح شد

الان ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه صبح روز شنبه هست که کار گالری عکس رو تموم کردم

خیلی از دوستان و همچنین دو نویسنده عزیزم بهم گوش زد می کردن که جای عکس تو وبلاگ خیلی خالیه اما من به علت کاهش سرعت وبلاگ از این کار خودداری می کردم

اما دیگه دل روبه دریا زدم و شروعش کردم

دوستان از این پس با این لینک می تونن به گالری ما سر بزنن

این گالری با ۲۴ عکس کارشو شروع کرد که امیدوارم که دوستان با ارسال عکس های زیبا و انتخابیشون منو در راه اندازی بزرگترین گالری عکس عاشقانه ایران یاری کنن.

الان که خوندی پسر یا دختر خوب یه عکس برام میل بزن یا لینکشو برام بده

 

گالری عکس عشق پنهان

 

نظر یادتون نره حتما یه نظر کوچولو  بدین ممنون می شم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 5:36  توسط نسیم عشق  | 

2 تا شعر

گفتی ...

گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست

بين من و عشق فاصله اي نيست

گفتم كه كمي صبر كن و گوش به من كن

گفتي كه بايد بروم حو صله اي نيست

گفتي كه كمي فكر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست

رفتي خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسا له اي نيست

-----------------------------------------------------------

امروز روز مرگ من است....

امروز روز مرگ من است مرگ احساسم مرگ عاطفه هايم امروز او مي رود و مرا با

يك دنيا غم به جا ميگذارد فكر اينكه چگونه بعد از اين بي او سر كنم ديوانه ام

ميكند او مي رود بي آنكه بداند به حد پرستش دوستش داشتم آه...زمانه آخرين بازيت

را هم با من كردي و تنها دلخوشيم را از من گرفتي

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 15:0  توسط نسیم عشق  | 

نامه شماره 1

به نام تنهاترین معشوق هستی

سلام

سلام هدیه ایست به شکوه صداقت ، به زیبایی جویباران ، عزیزم زندگی حماسه ی واژه هاست در کشمکش لحظه ها ، زندگی گل زردیست به نام غم ،آینه ایست به نام دل

مروارید غلطانی است به نام اشک و دریایی است به نام (( آه )) به بهشت نمی اندیشم از دوزخت هراسی ندارم من حتی آن شراره ها و زبانه های آتشت را دوست دارم و به جان عاشقانه خریدارم

ای که گفتی عشق را هجران درمان می کند

                                                                                 کاش می گفتی هجران را چه درمان می کند

دوستت دارم نه به خاطر شخصیتت بلکه به خاطر شخصیتی که من به هنگام با تو بودن پیدا می کنم .

خزان را به خاطر بهار ، بهار را به خاطر گلهایش و زندگی را به خاطر امیدهایش دوست دارم ، اشک را به خاطر گرمایش ، نام را به خاطر ندایش ، دنیا را به خاطر خدایش ،خدایی که در تپش ، تپش را در پاسخ و پاسخ را در چشمان تو آفرید.پس تو را به خاطر روحت و روحت را به خاطر دلت دوست دارم .

در میان همه گل گشتم و عاشق نشدم

                                                                                    تو چه کردی که تو را ندیده دیوانه شدم

اگه تا لحظه ی قیامت داشتنت نباشه قسمت

                                                                                   بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قیامت

اگه با هق هق تلخم دل آسمون بگیره اگه این قلب صبورم از غم عشقت بمیره ، اگه آتش عشقت زندگیمو بسوزونه از تو به جز خاطره اگه چیزی نمونه ، بازم عاشقت هستم گر چه بی صدا شکستم با همه ی حسرت عشقت این تویی که می پرستم .

هر گز مهر و وفایت را نخواهم کرد فراموش

                                                                                      مگر آنکه خاک گیرد مرا در آغوش

اگر روزی تو را کردم فراموش                   

                                                                                       بدان شمع وجودم گشته خاموش

 

دوستان در صورتی که متن ادبی یا نامه های عاشقانه دارند برای من بنویسن تا در وبلاگ بزارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:37  توسط نسیم عشق  | 

پارکی در سیدنی +18

توی يه پارک در سيدنی استراليا دو مجسمه بودند يک زن و يک مرد. اين دو مجسمه سالهای سال دقيقا رو به روی همديگر با فاصله کمی ايستاده بودند و توی چشمای هم نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلی زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت که شما مجسمه های خوب و مفيدی بوديد و به مردم شادی بخشيده ايد، من بزرگترين آرزوی شما را که همانا زندگی کردن و زنده بودن مانند انسانهاست برای شما بر آورده ميکنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر کاری که مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعی کرد يک زن و يک مرد. دو مجسمه به هم لبخندی زدند و به سمت درختانی و بوته هايی که در نزديکی اونا بود دويدند در حالی که تعدادی کبوتر پشت اون درختها بودند پشت بوته ها رفتند. فرشته هر گاه صدای خنده های اون مجسمه ها رو ميشنيد لبخندی از روی رضايت میزد. بوته ها آروم حرکت ميکردند و خم و راست ميشدند و صدای شکسته شدن شاخه های کوچيک به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه ها از پشت بوته ها بيرون اومدند در حاليکه نگاههاشون نشون ميداد کاملا راضی شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته که گيج شده بود به ساعتش يه نگاهی کرد و از مجسمه ها پرسيد:" شما
 هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقی مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت آميزی به مجسمه زن نگاه کرد و گفت:" ميخوای يه بار ديگه اين کار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندی جواب داد:" باشه. ولی اين بار تو کبوتر رو نگه دار و من ميرينم روی سرش."
 
 
 نکته اخلاقی:
 بنگريد که تلافی کردن تا چه حد در زندگی اين نوع دو پا اثر گذار است که تا همچنان حرکتی پيش ميروند. پس ای قوم هيچگاه عملی مرتکب نشويد که شخصی را به تلافی بر انگيزاند چرا که ممکن ميباشد که وی روزی روی سرتان بريند
!

کسانی که مایلند در کار وبلاگ نویسی با ما همکاری کنند تقاضا می شود یک معرفی کامل از خود به همراه یک راه تماس برای ما در قسمت نظرات قید بفرمایند
با تشکر:
مدیر وبلاگ عشق پنهان
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:59  توسط نسیم عشق  | 

مردي با چهار همسر

روزي روزگاري مرد ثروتمندي بود که چهار همسر داشت. مرد بيشتر از همه عاشق همسر چهارمش بود و هميشه برايش گران قيمت ترين هدايا و بهترين غذاها را فراهم مي کرد. او عالي ترين ها را براي همسرش مي خواست.
همسر سومش را هم خيلي دوست داشت و به داشتن او افتخار مي کرد اما هميشه از اين مي ترسيد که روزي اين زن او را ترک کند.
مرد همسر دومش را هم خيلي دوست داشت اين زن بسيار صبور و هميشه با محبت مراقب او بود. مرد به او اعتماد زيادي داشت و هر وقت با مشکلي مواجه مي شد از او کمک مي خواست.
همسر اول مرد به او بسيار وفادار بود و نقش مهمي در نگهداري ثروت او بازي مي کرد، با اين وجود او همسر اولش را دوست نداشت. اگرچه اين زن عميقا عاشقش بود اما مرد، کمتر به اين زن توجه مي کرد.
روزي مرد احساس کرد بيمار است و فهميد فرصت زيادي براي زندگي کردن ندارد. بنابراين از چهارمين همسرش پرسيد: من تو را از همه بيشتر دوست داشتم و براي تو بهترين هدايا را گرفتم و بيشتر از همه مراقب تو بودم، حالا که دارم مي ميرم، آيا در کنارم مي ماني؟ به من کمک مي کني؟
زن چهارم پاسخ داد: نه، به هيچ وجه. و بدون گفتن کلمه اي ديگر رفت. پاسخ او درست مثل يک چاقوي تيز در قلب مرد فرو رفت.
مرد غمگين از همسر سومش پرسيد: من در تمام زندگيم تو را دوست داشتم. حالا که دارم مي ميرم کنارم مي ماني؟ آيا به من کمک مي کني؟
همسر سوم پاسخ داد: زندگي هم چنان زيباست. وقتي تو بميري، من دوباره ازدواج مي کنم. قلب مرد شکست و يخ زد.
سپس از همسر دومش پرسيد: من هميشه موقع مشکلات به سراغ تو مي آمدم و تو هميشه به من کمک کردي. حالا که دارم مي ميرم آيا از من حمايت مي کني؟ به من کمک مي کني؟
همسر دوم پاسخ داد: من متاسفم الان نمي توانم کمکت کنم. نهايتا مي توانم با تو تا مزارت بيايم. اين جواب درست مثل اين بود که به مرد صاعقه بزند و مرد احساس تباهي کرد.
بعد صدايي آمد که مي گفت: من با تو مي مانم و با تو مي آيم. مهم نيست که تو کجا مي روي. مرد به دنبال صاحب صدا گشت.
همسر اول مرد بود. او خيلي نحيف بود، چون مرد به او خيلي رسيدگي نکرده بود. مرد گفت: من بايد وقتي فرصتش را داشتم بهتر از تو مراقبت مي کردم.
حقيقت اين است که همگي ما چهار همسر در زندگيمان داريم.
چهارمين همسر ما بدن ماست، مهم نيست که چه قدر زمان براي رسيدگي به آن صرف کرديم، وقتي ما مي ميريم او ما را ترک مي کند .
همسر سوم ما: دارايي، موقعيت و ثروت ماست، وقتي ما مي ميريم همه ي آن ها به ديگران تعلق پيدا مي کند.
دومين همسر ما خانواده و دوستان ما هستند مهم نيست چه مدت زماني با ما بوده اند، بيشترين کاري که آن ها قادرند براي ما انجام بدهند اين است که با ما تا سر مزار بيايند.
اما اولين همسر ما روح و روان ماست. که اغلب اوقات در پي ثروت و قدرت و موقعيت از آن غافل شده ايم. تنها روح ما است که هر جا مي رويم ما را همراهي مي کند.
بنابراين همين حالا روحت را تقويت کن و پرورش بده، چرا که اين بزرگ ترين هديه اي است که در اين دنيا به تو پيشکش شده.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:19  توسط نسیم عشق  | 

ادامه ی اس ام اس های باحال

اس ام اس ها گاهی پیامی ندارند فقط ارسال میشن که باور کنی اونی که فکرشو نمیکنی الان به یادته./

در قلبتو واسه هیچ کس باز نکن اونی که دوستت داره کلید داره./

یه روز یه قاصدک از کنارم رد شد گرفتمش تو دستم و بهش گفتم بهش بگو دوستت دارم٬بهت گفت؟

هر قطره اشک نشونه ی غمه      هر سکوت نشونه ی تنهاییست      هر لبخند نشونه ی مهربانی

وهر اس ام اس نشونه ای از دلتنگی من واسه تو                         دوستت دارم

به سلامتی رفیقی که زرنگه  وجودش قشنگه     قلبش یه رنگه    عشقش پررنگه   شرابش خوش رنگه

                                                            اخرش دل ما واسش تنگه.....

میدونی اینا چین؟پیله های کرم ابریشمن که منتظر گرمای نگاه تو هستند تا پروانه شن دورت بگردند.

مواظب قلبم باش که از دستت نیفته نه بخاطر قلبم ها بخاطر خودت که تو قلبمی.

من همان قاب تهی خسته و بی تصویرم                                     که برای تو و تصویر دلت میمیرم

در ماهی تابه ی عشقت سوختم        بی وفا روغن بریز./

واما.....

بازم منتظر اس ام اس های قشنگتر باشید البته اگر با نظرات ژر مهرتون ما را یاری کنید./

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط   | 

چت کردن فرشته ها

یک روز دو فرشته اي که اعمال روزانه رو ثبت ميکنند، حرفشون شد.

فرشته گناه نويس گفت: آقا، من يکي کم آوردم ديگه همين حالا ميرم انتقالي بگيرم، برم يه جاي ديگه...
فرشته ثواب نويس گفت : چرا رفيق؟

گناه نويس گفت : اين رفقاي بالائي، يه خبرهائي به آدم مي رسونند ديگه...

ثواب نويس : خب؟

گناه نويس : اينهمه من مي نويسم، خصوصاً اين روزها هم که کارم خيلي زيادتر شده...
بعدش رفيقم که تو چند تا آسمون بالاتر کار ميکنه، چند وقت يه بار مياد ميگه ول معطلي! هي بنويس،اينا همه اش پاک ميشه

ثواب نويس : چطور؟

گناه نويس : هيچي يه ماه رمضوني، اعتکافي، تاسوعا عاشورائي، دهه فاطميه اي، شب جمعه اي...  ميشه، هر چي نوشتم فرستادم بالا، اونجا پاک مي کنند.
تازه، تو همون وقت که طرف فکر ثواب ميکنه، براش مي نويسي، اما من با فکر گناه که هيچ، بعد از انجام گناه هم ساعتها بايد صبر کنم.

ثواب نويس : صبر کني براي چي؟

گناه نويس : از بالا دستور آمده که صبر کنيم اگه از کار بدش پشيمون شد و توبه کرد، بي خيال بشيم.
ثواب نويس : اول که اونش ديگه به ما مربوط نيست که کي چقدر از گناهاش پاک ميشه، دوم اينکه خب منم وضعيتم با تو خيلي توفيري نداره

گناه نويس : چطور؟

ثواب نويس : چون که با دروغ و غيبت و تهمت و بعضي از گناهان ديگه کارهاي ثوابشون هم خط ميخوره

گناه نويس : عجب! پس تو هم مثل من سر کاري رفيق!
ثواب نويس : ببين عزيز، آفرينش بر مبناي رحمت پايه گذاري شده. آخرش من از تو جلو هستم...
گناه نويس : بله، البته، امّا بعضي ازينائي که من مي نويسم، نمي تونند مشمول رحمت بشوند... اينقدر ظلماني شده اند که جاي نوري باقي نمونده

ثواب نويس : خب منم بعضي وقتها يه ثوابهائي رو مي نويسم که هيچ گناهي نمي تونه خطشون بزنه : مثل محبت علي (ع) و فرزندانش.

گناه نويس : تو هم هرچي من ميگم، يه چيزي ميگيا. باشه تسليم آقا. اصلاً مياي چند وقت جامونو عوض کنيم؟

ثواب نويس : باشه، به شرطي که يه قول به هم بديم.

گناه نويس : چه قولي؟

ثواب نويس : گوشتو بيار جلو بگم...اين ديگه محرمانه است...
....
....
ملائک از عالم عقول هستند، معرفتشان کامل است و اشتباه و احساسات هم در کارشان نيست، اما باب تخيل ما که بسته نيست. هست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط نسیم عشق  | 

گفتی.... گفتم ....

گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم.
گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم.
گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم.
گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري.
گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم.
گفتي ... ، گفتم...  .
حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه!
فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو.
 
کسانی که مایلند در کار وبلاگ نویسی با ما همکاری کنند تقاضا می شود یک معرفی کامل از خود به همراه یک راه تماس برای ما در قسمت نظرات قید بفرمایند
با تشکر:
مدیر وبلاگ عشق پنهان
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:51  توسط نسیم عشق  | 

واقعا چی می شد اگه...

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم

و چي مي شد اگه

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

نظر یادتون نره

از کسانی که مایلند در کار وبلاگ نویسی به ما بپیوندند دعوت به همکاری می شود در قسمت نظرات معرفی نسبتا کاملی از خود و یک راه تماس برای ما قید کنید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:2  توسط نسیم عشق  | 

عشق پاک

دوست های عزیزم سلام امروز برای شما عزیزان یه داستان عاشقانه ی خیلی قشنگ در نظر گرفتم که البته حقیقی هستش امیدوارم خوشتون بیاد و یه کم به وجد بیایید و یه نظری هم بدید اگه نظر بدید ما میتونیم مطالبی را که شما دوست دارید بذاریم و به نفع خودتونه موفق باشید.خوب بریم سر داستان البته تمامی اسامی مستعار هستند.

محل زندگی مریم شهر کرد بوده یه شهر کوچیک که همه تقریبا همدیگه را میشناختند این شبکه ی استانی شهر کرد یه مجری خیلی خوشکل و خوشتیپ ئاشته به اسم حمید خلاصه مریم خیلی حمید را دوست داشته حمید یه مغازه لوازم صوتی هم داشته یه روز مریم دیگه صبرش تموم میشه و میره مغازه ی حمید و همه چیز را بهش میگه که من دوستت دارم و دیگه صبرم تموم شده و نتونستم جلو خودمو بگیرم  خوب همین داستان همین بود

نه شوخی کردم خواستم زمینه ی داستان بیاد تو دستتون خلاصه حمید هم میگه مریم دیر شده و من نامزد کردم دیگه حالا ببینید اون موقع مریم چه حالی داشته دختره طفلک کمرش شل میکنه ولی خوب دیگه قسمت اینطوری بوده در ضمن حمید هم نامزده را دوست نداشته میگذره و مریم که دانشجوی دانشگاه ازاد ابرکوه بوده برمیگرده دانشگاه و خوابگاه بعد از یه مدتی یکی از ژسر های کلاسشون بنام علی میاد تو نخ مریم و خلاصه تیریپ عشق باهاش برمیداره مریم چند تا دوست داشته که با هم یه اکیپ بودند بعد از مدتی رابطه با علی مریم و دوستاش با علی و یکی دیگه از ژسرای کلاس با هم میرن مسافرت شیراز خونه ی یکی از دخترهای همکلاسی بنام مرجان خونه ی علی اینها هم شیراز بوده برا همین روزها میرفتند بیرون شب ها هم علی میرفته خونه خودشون با اون ژسره دیگه دخترا هم خونه ی مرجان اینها بودند مادر مرجان هم خیلی پایه بوده و به بچه ها میدون میداده در حالیکه بابای مرجان چیزی از این بیرون رفتن ها و دوست های دخترش نمیدونسته خلاصه میگذره و توی همین چند روز تولد مرجان میشه مریم با دوستش داشتن میرفتن بیرون که هدیه بخرن که علی توی راه میبینتشون و وقتی میفهمم تولد مرجانه میگه شما برید خونه من خودم براش هدیه میخرم میارم خلاصه میره یه عطر گرون قیمت و یه عروسک میخره و میده به مریم میگه عطر را از طرف من بده و عروسک را از طرف خودت مریم اولش فقط یه کم دلخور میشه اخه دیده بود در برابر هدیه هایی که برا علی خریده اون هیچ توجهی نکرده اما حالا علی برای مرجان همچین هدیه ای خریده بوده از همون جا شصت مرجان خبردار میشه ولی از کنار ماجرا رد میشه تا نگو این اقا علی از مرجان خانم خوشش اومده بوده اخه به مریم میگفته شماره مرجان را به من بده که اگه رفتیم بیرون مثلا شماره ی تو جواب نداد از طریق مرجان ژیدات کنم و به این بهانه با مرجان در ارتباط بوده یه روز که دیگه نتونسته بوده جلو خودشو بگیره همه چیز را به مرجان میگه و مرجان هم به مریم میگه مریم که از علی جویا میشه علی خیلی راحت میگه مریم ما به درد هم نمیخوردیم خیلی راحت اینو میگه بنده خدا مریم بازم یه شکست دیگه میخوره خلاصه علی به بابای مرجان هم زنگ میزنه و خواستگاری میکنه ولی مرجان میگه تو به دوست من رحم نکردی حالا فردا دیگه با من چکار خواهی کرد؟بنابر این علی بی لیاقت از اینجا رونده و از اونجا مونده میشه خلاصه وقتی برگشتند دانشگاه یه روز تو خوابگاه که مریم تو خودش بوده دختر عموش از شهر کرد زنگ میزنه و میگه که مریم امروز حمید را دیدم مریم با حسرت میگه خوب چکار میکرد؟ ازدواج کرده؟ دختر عمو هم با شوق خاصی میگه مریم نامزدیش را به هم زده منتظرته ژاشو بیا و اونجا بوده که دیگه واقعا مریم خوشبختی را حس میکنه و میره شهر کرد خلاصه کار این دو تا با هم جور میشه  و حمید هم بعد ها لو میده که من دوستت داشتم اما میترسیدم نه بگی برای همین نیومدم جلو الان هم سالهای ساله که این دو تا زوج خوشبخت در کنار هم هستند و ژیمان بستند که تا اخر جاده ی زندگی که یه جاده ی نا متناهی هستش ژا به ژای هم راه بروند.

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب مراجعه کنید

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:18  توسط   | 

عجایب هفت گانه

در كلاس درس آموزگار از دانش آموزان خواست، آنچه كه گمان مي كنند در حال حاضر جزو شگفتي هاي جهان هفتگانه جهان  محسوب مي شوند را فهرست وار ، بر روي كاغذ بنويسند.
البته در اين بين اختلاف نظرهايي وجود داشت اما شگفتي هايي كه بيش از همه راي آوردند از اين قرار بودند:
1ــ اهرام بزرگ مصر
2ــ تاج محل
 3ــدره گراند كانيون
4ــ كانال پاناما
5ــ آسمان خراش امپاير استيت بيلدينگ
6ــ كليساي بزرگ سنت پيتر
7ــ ديوار بزرگ چين
اما هنگاميكه آموزگار آراء بچه ها را جمع مي كرد. متوحه شد كه يكي از داشن آموزان هنوز فهرست خودرا تكميل نكرده است. بنابراين از او پرسيد كه : آيا مشكلي پيش آمده؟
دخترك دانش آموز گفت: بله يك قدري . من هنوز نتوانسته ام تصميم بگيرم كداميك از آنها را بنويسم زيرا تعدادشان زياد است.
خانم آموزگار گفت: عيبي نداره . به ما بگو چه چيزهايي رو نوشتي شايد بتونيم كمكت كنيم.
دخترك قدري ترديد كرد اما سپس از روي كاغذ خود چنين خواند. من فكر مي كنم كه شگفتي هاي هفتگانه جهان از اين قرارند:
1ــديدن
2ــ شنيدن
3ــ لمس كردن
4ــ چشيدن
5ــ احساس كردن
6ــ خنديدن
7ــ دوست داشتن
كلاس در چنان سكوتي فرو رفته بود كه حتي اگر سوزني هم به پايين مي افتاد مي شد صداي برخورد آن را با سطح زمين شنيد.حقيقت اين است كه ما چيز هايي به اين سادگي را كه واقعا شگفت انگيز هستند ناديده مي گيريم و قدر آنها را نمي دانيم. شايد  كه اين داستان كوتاه ياد آور خوبي باشد از اينكه ارزشمند ترين چيزهاي زندگي راانسان نه مي تواند با دست بسازد و نه خريداري كند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 0:20  توسط نسیم عشق  | 

طنز

تعدادي مرد در رخت كن يك باشگاه گلف هستند
 موبايل يكي از آنها زنگ مي زند
 مردي گوشي را بر ميدارد و روي اسپيكر مي گذارد و شروع به صحبت مي كند
 همه ساكت مي شوند و به گفتگوي او با طرف مقابل گوش مي دهند
 
 مرد: بله بفرماييد.
 زن: سلام عزيزم باشگاه هستي؟
 مرد: سلام بله باشگاه هستم.
 زن: من الان توي فروشگاهم يك كت چرمي خيلي شيك ديدم فقط هزار دلاره ميشه بخرم؟
 مرد: آره اگه خيلي خوشت اومده بخر.
 زن: مي دوني از كنار نمايشگاه ماشين هم كه رد ميشدم ديدم اون مرسدس بنزي كه خيلي دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خيلي دلم ميخواد يكي از اون ها رو داشته باشم.
 مرد: چنده؟
 زن: شصت هزار دلار.
 مرد: باشه اما با اين قيمتي كه داره بايد مطمئن بشي كه همه چيزش رو به راهه.
 زن: آخ مرسي يه چيز ديگه هم مونده اون خونه اي كه پارسال ازش خوشم ميومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره.
 مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه ميتوني بخرش.
 زن: باشه بعدا ميبينمت خيلي دوست دارم.
 مرد: خداحافظ
 
 مرد گوشي را قطع مي كند مرد هاي ديگر با تعجب مات و مبهوت به او خيره مي شوند.
 
 بعد مرد مي پرسد: اين گوشي مال كيه؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 17:27  توسط نسیم عشق  |